غول چراغ جادو

روزی کامی در خرابات پرسه می‌زد که ناگاه پایش به چیزی خورد و چون نگریست دید که چراغی قدیمی منقوش به نقوش عجیبه است. چون خواست با گوشه‌ی دستارش خاک آن را پاک کند، یکهو دودی از چراغ برخاست و غولی از آن بیرون زد بو هاوا! غول گفت: «ارباب! من می‌توانم سه آرزوی شما […]

پیرزن فالگیر

روزی کامی و پیر خردمند در قهوه‌خانه نشسته و پس از صرف املتی خسته، قلیان همی‌کشیدند و دود همی‌دادند. چون قهوه‌خانه پر گشت، پیر به روی میز رفت و داد سخن بداد: «هر که خواهد بدو علم فلسفه و منطق و تفسیر اغراض مابعدالطبیعه‌ی ارسطو و صرف و نحو و مابقی علوم عقلیه و نقلیه […]

عاشق نفهم

روزی لیلی و کامی بر در بوستان ساعی قرار داشتند. چون به هم رسیدند، کامی لیلی را دید برق شادی در چشمان نشسته و از غم دنیا گسسته. یکدیگر را احوال پرسیدند و دقیقه‌ای بگذشت که ناگهان برق‌ها رفت و لیلی ابرو در هم کشید. کامی برآشفت و از لیلی پرسید: «چه شد عزیزم؟ چیز […]

دموغرات‌بودن کامی

روزی کامی نشسته بود و با خویشتن خویش جام قهرمانی یه‌قل دوقل برگزار می‌کرد که پیک مخصوص لیلی از راه رسید و نامه‌ی لیلی بدو داد. کامی نامه را بوسید و بر پیشانی و چشم نهاد و سپس بر چانه و گردن و سینه و شکم و همین‌جا متوقف شد و نامه را گشود. لیلی […]

عشق تابستانی

کامی چند روزی دلدار خویش ندیده بود و به همین منوال خرداد گذشت و تیر آمد. نامه‌ها می‌داد و درخواست دیدار می‌نمود ولیکن لیلی هر بار جواب می‌داد: «کار دارم، درس دارم، سردرد دارم» و بدین صورت، درخواست کامی به زینت ریجکت می‌آراست. روزی کامی بر در بوستان لاله، از دوری لیلی بر خود می‌پیچید […]

قرمزت است یا آبی‌ات؟

کامی مشغول اینستاگردی بود که در یکی از صفحات روانشناسی زرد خواند: «عشقت دوست دارد تو همرنگش باشی. اگر چنین کنی قلبش به تسخیر تو درمی‌آید.» پس با قلبی آکنده از امید از خانه برون آمد. در راه لیلی را دید بیرق سرخ در دست و ریش و سبیل بر صورت. پرسید: «نگارا، این چه […]

چاق شدن لیلی در قرنطینه

روزی پیر خردمند کامی را نشانده بود و بر او حکمت می‌خواند که: «بدان که آنچه در زندگی مهم‌تر از استعداد و پشتکار و سالاد سزار و دارایی و نسب است، صداقت است. تو راستگو می‌باش، غمت نباشد. هر چه شد با من.» پس کامی بر آن شد تا طریق صداقت پیش گیرد و قلل […]

زال و مدل گیسوان لیلی

روزی کامی حکایت راپانزل بر پیر خردمند می‌خواند. پیر خردمند او را گفت: «ای واداده! راپانزل را از روی زال و رودابه‌ی ما برداشته‌اند. ایرانی نیستی اگر شِیر نکنی!» و کامی بر آن شد که حدیث زال و رودابه بداند. پس غوغل گشود و نام زال در آن تحریر نمود. تا نام زال را نوشت، […]

حکایت از ماسک که بر ماسک

روزی کامی به سر کوی لیلی رفت و انتظار کشید تا لیلی از آنجا بگذرد. چون لیلی را از دور بدید، آبِ دهانش خشک شد و ضربان قلبش رکورد جدیدی ثبت نمود. تا لیلی به او رسید، کامی با دو دست خویش نقش قلب بر سینه گرفت و دم تکان داد. لیلی برای پیشگیری از […]

پک های کتاب داستان

پک های کتاب داستان سطح Starter        پک های کتاب داستان سطح elementary        پک های کتاب داستان سطح Pre intermediate        پک های کتاب داستان سطح Intermediate        پک های کتاب داستان سطح Upper intermediate        پک های کتاب داستان سطح Advanced      […]

بستن
مقایسه