در شهری بینام، مردی با سگ رنجورش قدم میزند. نام این مرد گاستون است و ما، خوانندگان این کتاب، قرار است جهان را از نگاه او نظاره کنیم. ابزار ما برای دستیابی به چنین پدیدۀ شگرفی، همین داستان است. همین کتاب و صفحات آن. گاستون، این مرد پنجاهوچندساله، دردسرهای زیادی دارد: رفیقاش، مکس، بدهکار است و مجبور شده رستورانش را ببندد. پیشی، سگ گاستون بیماری لاعلاجی دارد و گاستون قصد کرده حیوان را بیدرد خلاص کند. اما این پایان دردسرها نیست.
خوان پابلو ویالوبوسِ مکزیکی، در این رمان سراغ بیگانههراسی، نژادپرستی و انزوا میرود و از سوی دیگر، به مرزها میپردازد. مرزهایی که در داستان او نامهای مرسوم را ندارند و فقط با موقعیت جغرافیاییشان روی نقشه شناخته میشوند و برای خواننده مبهماند. ننامیدن این مرزها و مکانها، تلاشیست در جهت بیمعنی کردنشان.
ویالوبوس با اتکا به شیوههای پستمدرن روایت، مخاطبش را درگیر داستان میکند و خواننده حضوری بیواسطه در جهان آن دارد و کنار شخصیتها قدم برمیدارد و هر بار که صفحه را ورق میزند، ارتباطش با آنها بیشتر میشود. زبان گزندۀ نویسنده در کنار لطافتی که در ارتباط بین آدمها و حتی مکانها به وجود آورده است، تهاجم را تبدیل به تجربهای به یادماندنی کرده است؛ تجربهای که یادمان میآورد که قصهگوهای آمریکای لاتین، هنوز میتوانند با داستانهایشان شگفتزدهمان کنند.
نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.